تبليغاتX
only teenager

only teenager

به نام آرامش بخش دلها

hi

مقدمه:

چه بگويم وقتي واقعيتها آدم را فريب بدهند چه کارمي شود کرد؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي ازدروغ برتن کرده است وراست راست درخيابان راه مي رود... عشق نشسته است کنار خيابان ،کلاهي کشيده برسرودارد گدايي مي کند ومرگ، درقالب دخترکي زيبا ، گلهاي رز زرد مي فروشد. زندگي اما ، درلباس افسر پليس براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند... همه اين ها دريک چيزمشترکند... بازيگراني که درهمه سکانسهاي زندگي يک چيزرا به نمايش مي گذارند:

                              پلاس کهنه انديشه را دور بايد انداخت

 

مواظب افكارت باش كه گفتارت ميشود ، مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود ، مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود ، مواظب عادتت باش كه شخصيتت ميشود و مواظب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود.


عشق مثل آب مي مونه که ميتوني اونو تودستت قايمش کني آخرش يه روزدستاتو بازميکني ميبيني نيست...قطره قطره چکيده بدون اينکه بفهمي ...اما دستت پرازخاطرس.


لذت داشتن يه دوست خوب تويه دنياي بد مثل خوردن يه فنجون قهويه گرم زير برف! درسته که هوارو گرم نميکنه ولي آدمو دلگرم ميکنه... * تقديم به همه ي دوستاي خوبم *



يه نصيحت...

هيچ وقت توخيابون نرو،اگه رفتي سرتوبالا نکن،اگه بالا کردي،به هيچ کس نگاه نکن،اگه نگاه کردي نخند،اگه خنديدي شماره ازش نگير،اگه گرفتي بهش زنگ نزن،اگه زدي باهاش حرف نزن،اگه زدي نگو دوسش داري،اگه گفتي باهاش قرار نزار،اگه گذاشتي نرو سرقرار،اگه رفتي تحويلش نگير،اگه گرفتي عاشقش نشو،اگه شدي بهش نگو، اگه گفتي....... ميزاره ميره.

 

اگردبيربودم...

اگردبيررياضي بودم ثابت ميکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم ميگزرد....اگردبيرشيمي بودم نام تورا درقلبم پخش ميکردم تا محلول با محبت شود....اگردبيرديني بودم ميدونستم که بعد از خدا تورا ميپرستم.....اگردبيرجغرافي بودم ميدونستم که خوش آب وهوا ترين منطقه،آغوش گرم توست.....واگردبيرزبان بودم با زبان بي زباني ميگفتم"I love you" .

 

پرسيدبه خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.


شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين، با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيي ...


نجوم نخوندم, ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ***** فيزيك نخوندم, ولي مي دونم « هر عملي را عكس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم كه واحد اندازه گيري عشق, ژول و كالري و وات و... نيست ***** زيست شناسي نخوندم, ولي مي دونم قلب همون دله كه مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه ..


در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم به تو بگويند ... دوستت دارم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 13:31  توسط sahar  | 

در ادامه

شگفتا از عزیزان

چنان دل کندم از دنیا

 

       که شکلم شکل تنهاییست 

       

                                ببین مرگ مرا در خود

 

                                                  که مرگ من تماشاییست 

 

  مرا در اوج می خواهی

 

                     تماشا کن ،  تماشا کن

 

دروغین بودم از دیروز

 

                          مرا امروز حاشا کن

 

  در این دنیا که حتی ابر هم

 

                              نمی گرید به حال من

 

     همه از من گریزانند

 

                                  تو هم بگریز از این تنها

 

فقط اسمی به جامانده

 

                               از آن چه بودم و هستم

 

دلم چون دفترم خالیست

 

                            قلم خشکیده  در دستم

 

  گره افتاده در کارم   

 

                                  به خود کرده کرفتارم

   به جز در خود فرو رفتن

 

                                    چه راهی پیش رو دارم

 

رفیقان یک به یک رفتند

 

                              مرا با خود رها کردند

 

همه خود درد من بودند

 

                       گمان کردم که همدردن

  شگفتا از عزیزانی

 

                         که هم آواز من بودند

 

    به سوی اوج ویرانی

 

                           پل پرواز من بودند...

 

                   

 

ارزوی وصال

 

و عشق هدیه ای ایست جاودانی

 

ومن چه عاجرانه افق های طلایی نگاهت را با هزار

 

تمنا جستجو می کنم.

 

و قصه تنهایی را در اسمان ابی نگاهت در میان می گذارم.

 

  غم بی همزبانی

 

 مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شب ها

 

  غم بی هم  زبانی را برای کوهکن گویم

 

بکویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانه ام ، مستم

 

 نمی دانم که این حال ودرد خویشتن گویم

 

هو

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من گریان نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

عاشقی ها از دلم  دیوانگی ها از سرم

تا رو پود هستیم بر باد رفت اما نرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 14:26  توسط sahar  |