تبليغاتX
مسافر شهر غم
نمی خوام خودمو سرزنش کنم ولی خوب الان یه روزه که دارم به اشتباهی که کردم فکر می کنم و دنبال راه حل!!!!!!!

کاش دیروز بعد از ظهر مثل خیلی ها نمی رفتم دانشگاه تا ...آره جلسه اول بود و کلاس تشکیل نشد و من مجبور شدم تا صبر کنم تا بابا بیاد دنبالم،تو این فاصله یه نفر که مثل سایه با هام بود بالاخره فرصت پیدا کردو ازم پرسید شما چه رشته ای هستید؟منم مثل احمق ها سریعا جواب سوالشو دادمو اون هم بدون اینکه من ازش خواسته باشم گفت من کارشناسی ارشد نفتم و گفت که علوم تحقیقات قبول شده بوده ولی چون خونمون نیاورانه انتقالی گرفتم که راحت تر باشه مسیر برامو و کلی از خودش تعریف کرد که نفر چندم کنکور کارشناسی ارشد تو رشتش بوده و معدلش ترم گذشته چند شده و این در حالی بود که من اصلا علاقه ای به ادامه گفتگو نداشتم چون می دونستم قراره به کجا ختم بشه

خلاصه با کلی شوق و ذوق ساعت و روزهای کلاسها شو از روی برد نشونم داد و گفت که ترم پیش منو ندیده در حالی که داشت دروغ می گفت و گفت شما چطور؟منم مثل خودش گفتم که تا حالا ندیدمش

و گفت که شما خیلی جدی هستید و از دخترهای جدی خوشش میاد نه دختر هایی که خودشونو می چسبونند چقدر من از این طرز صحبت بدم میاد(خودشونو می چسبونند)و گفت:شمارمو بهت میدم که اگه با هام کاری داشتی تماس بگیری.گفتم:فکر نمی کنم کاری داشته باشم ولی خوب باشه بده شمارتو ،و مثل یک دختر احمق ناشی که دست و پاشو گم کرده سریعا گوشیمو از جیب کاپشنم در آوردم و شمارشو سیو کردم تو فن بووکم ،و  گفت که شما هم شمارتونو بدید ...من خیلی خرم.همیشه انگار می ذارنم تو منگنه و من مجبور می شم کاری بر خلاف میلم انجام بدم!!!!!

حالا دارم به این فکر می کنم که چه جوری از شرش راحت شم ، کاش می شد شماره یه جور از لیستش پاک میشد ،کاش تا هفته دیگه زنگ نزنه بهم و هفته دیگه هم نبینمش!!! ولی خوب اینم میدونم که نمیشه فرار کرد.

راه حل منطقیش چیه شما بگید؟می دونم که بالاخره می بینمش بهش چی بگم؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 16:6 |
تولدت مبارک بهترین من

امیدوارم یه روز بخونی و بدونی...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 21:26 |
چه ولنتاین بدی بود!!!!!!!!!!!!!!

دلم گرفته بود.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 15:58 |
کاش میداانستم!می دانستم که این عشق است است یا عادت!می خواهم باشد هر چه که هست.فقط واقعی باشد نه یک تصور محال!نه یک رویا ی شیرین!

آیا این توقع زیادی است؟!

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 21:41 |
سر چهارراه

هوهو لا لا

شب بی ماه

هوهو لالا

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 14:22 |
تو ای نایاب ،ای ناب 

مرا دریاب،دریاب

منم بی نام،بی بام

مرا دریاب،تا خواب

 

مرا دریاب تا خانه

مرا دریاب مستانه

مراقب باش تا بوسه

مرا در یاب بر شانه

 

مرا در یاب،من خوبم

هنوزم آب می کوبم

هنوزم شعر می ریسم

هنوزم ،باد می روبم

 

مرا دریاب در سرما

مرا دریاب تا فردا

مرا در یاب تا رفتن

مرا در یاب تا اینجا

 

مرا در یاب تا باور

مرا دریاب تا آخر

مرا دریاب تا پارو

مرا دریاب تا بندر

 

تو ای نایاب ،ای ناب 

مرا دریاب،دریاب

منم بی نام،بی بام

مرا دریاب،تا خواب

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 13:42 |
دیشب!آره دیروز یه احساس خوبی داشتم ،انگار می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته.

سوار تاکسی بودم که دیدمت،تو اما...

رسیدم کلاس استاد گفت :مگه شما امروز کلاس داشتید؟گغتم آره دیگه شنبه ،دوشنبه ،چهارشنبه

بعد یه آقایی کارتمو نگاه کرد و کلی معذرت خواهی کرد و  من باید برمی گشتم!!

گفتم پیاده برمی گردم تا تو رو تو راه ببینم !!اون طرف خیابون بودی نمیدنم چه طور خودمو رسوندم اونور خیابون،شانس آوردم ماشینی بهم نزد!!

نمیدونم چرا هیچ کاری نکردم،همه تلاشم برای این بود که تورو ببینم ولی وقتی داشتم از کنارت رد میشدم سرمو انداختم پایین ،نمی دونم چرا؟ سنگینی نگاهتو احساس کردم ولی توام...

نمیدونم شاید به خاطر این بود که با دوستت بودی!!!نمی خوام اسمشو بیارم بعد از اون ماجرا،حتی نمیدونم تو اصلا چیزی راجع به اون جریان میدونی یا نه؟!خدا کنه ندونی!خدا کنه همش یه بازی مسخره بوده باشه!!!

امروز داشتم تو وبلاگها دنبال نویسده هایی که هم اسم تواند می گشتم تا شاید وبلاگتو پیدا کنم،چه کار بیهوده ای ،اصلا نمیدونم تو وبلاگ داری یا نه؟!!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 11:39 |
همین لحظه کوتاه است است که فاصله ها را از میان برمیدارد،فاصله های زمان را.وبس دوست داشتن است در عمق نگاهت که صدای عشق می تراود از آن.

همین قلبی که تند می زند در پس ثانیه های ماندن و رفتن و ذهنی که تو را می جوید و هر چه نزدیک تر می شوی دورتر می یابدت.

همین غرور،همین سکوت،همین هراس!

همین هراس از دیدنت،

همین هراس از دیدن و نرفتنم!

همین دوغ،دروغی که از پی غرور است.

همین دروغی که نگاهت را از من میدزدی

همین غروری که قدم هایمان را آهسته میکند و می ایستیم.

نه روبروی هم! نه در کنار هم!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 12:0 |
سه تا از امتحانا رو دادیم از همشون بهتر ادبیات بود که فقط ۲ نمره برای این گذاشته بود که نظرمونو راجع به کلاس و درس ادبیات بگیم،ما هم پاچه خواری رو استاد کردیم!!!

امروز هم که ........اشکالی نداره ترم دیگه دوباره معارف می گیرمولی در عوضش اتفاقی که باید می افتاد افتاد!!

امروز برای اولین بار وقتی سوار تاکسی شدم آرزو کردم که تاکسی دیر پر بشه ،دیر هم پر شد اما تو خودتو نرسوندی!!!!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 11:55 |
دیگه به منتظر نبودنت و انتظار خودم انس گرفتم!!
+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 10:41 |