تبليغاتX
مسافر شهر غم
سه تا از امتحانا رو دادیم از همشون بهتر ادبیات بود که فقط ۲ نمره برای این گذاشته بود که نظرمونو راجع به کلاس و درس ادبیات بگیم،ما هم پاچه خواری رو استاد کردیم!!!

امروز هم که ........اشکالی نداره ترم دیگه دوباره معارف می گیرمولی در عوضش اتفاقی که باید می افتاد افتاد!!

امروز برای اولین بار وقتی سوار تاکسی شدم آرزو کردم که تاکسی دیر پر بشه ،دیر هم پر شد اما تو خودتو نرسوندی!!!!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 11:55 |
دیگه به منتظر نبودنت و انتظار خودم انس گرفتم!!
+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 10:41 |
نمی توانم بگویم.نمی توانم شعری بگویم که لایق چشمانت باشد.گاه می اندیشم وقتی نمیتوانم شعری از احساسم به تو نثارت کنم عاشقت نیستم.تصور می کنم عاشقان باید شاعر باشند و شاعران همه عاشق.

شعرهای من قطره اشک می شوند و برکاغذ می نشینند.کاغذ خیس می شود،می سوزد،له می شود!!!نوشته هایم فقط ارزش سپیدی کاغذ را خراب می کند.کاغذ از نوشته هایم می پژمرد...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 10:35 |


Powered By
BLOGFA.COM