تبليغاتX
مسافر شهر غم
تولدت مبارک بهترین من

امیدوارم یه روز بخونی و بدونی...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 21:26 |
چه ولنتاین بدی بود!!!!!!!!!!!!!!

دلم گرفته بود.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 15:58 |
کاش میداانستم!می دانستم که این عشق است است یا عادت!می خواهم باشد هر چه که هست.فقط واقعی باشد نه یک تصور محال!نه یک رویا ی شیرین!

آیا این توقع زیادی است؟!

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 21:41 |
سر چهارراه

هوهو لا لا

شب بی ماه

هوهو لالا

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 14:22 |
تو ای نایاب ،ای ناب 

مرا دریاب،دریاب

منم بی نام،بی بام

مرا دریاب،تا خواب

 

مرا دریاب تا خانه

مرا دریاب مستانه

مراقب باش تا بوسه

مرا در یاب بر شانه

 

مرا در یاب،من خوبم

هنوزم آب می کوبم

هنوزم شعر می ریسم

هنوزم ،باد می روبم

 

مرا دریاب در سرما

مرا دریاب تا فردا

مرا در یاب تا رفتن

مرا در یاب تا اینجا

 

مرا در یاب تا باور

مرا دریاب تا آخر

مرا دریاب تا پارو

مرا دریاب تا بندر

 

تو ای نایاب ،ای ناب 

مرا دریاب،دریاب

منم بی نام،بی بام

مرا دریاب،تا خواب

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 13:42 |
دیشب!آره دیروز یه احساس خوبی داشتم ،انگار می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته.

سوار تاکسی بودم که دیدمت،تو اما...

رسیدم کلاس استاد گفت :مگه شما امروز کلاس داشتید؟گغتم آره دیگه شنبه ،دوشنبه ،چهارشنبه

بعد یه آقایی کارتمو نگاه کرد و کلی معذرت خواهی کرد و  من باید برمی گشتم!!

گفتم پیاده برمی گردم تا تو رو تو راه ببینم !!اون طرف خیابون بودی نمیدنم چه طور خودمو رسوندم اونور خیابون،شانس آوردم ماشینی بهم نزد!!

نمیدونم چرا هیچ کاری نکردم،همه تلاشم برای این بود که تورو ببینم ولی وقتی داشتم از کنارت رد میشدم سرمو انداختم پایین ،نمی دونم چرا؟ سنگینی نگاهتو احساس کردم ولی توام...

نمیدونم شاید به خاطر این بود که با دوستت بودی!!!نمی خوام اسمشو بیارم بعد از اون ماجرا،حتی نمیدونم تو اصلا چیزی راجع به اون جریان میدونی یا نه؟!خدا کنه ندونی!خدا کنه همش یه بازی مسخره بوده باشه!!!

امروز داشتم تو وبلاگها دنبال نویسده هایی که هم اسم تواند می گشتم تا شاید وبلاگتو پیدا کنم،چه کار بیهوده ای ،اصلا نمیدونم تو وبلاگ داری یا نه؟!!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 11:39 |
همین لحظه کوتاه است است که فاصله ها را از میان برمیدارد،فاصله های زمان را.وبس دوست داشتن است در عمق نگاهت که صدای عشق می تراود از آن.

همین قلبی که تند می زند در پس ثانیه های ماندن و رفتن و ذهنی که تو را می جوید و هر چه نزدیک تر می شوی دورتر می یابدت.

همین غرور،همین سکوت،همین هراس!

همین هراس از دیدنت،

همین هراس از دیدن و نرفتنم!

همین دوغ،دروغی که از پی غرور است.

همین دروغی که نگاهت را از من میدزدی

همین غروری که قدم هایمان را آهسته میکند و می ایستیم.

نه روبروی هم! نه در کنار هم!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 12:0 |


Powered By
BLOGFA.COM