همین لحظه کوتاه است است که فاصله ها را از میان برمیدارد،فاصله های زمان را.وبس دوست داشتن است در عمق نگاهت که صدای عشق می تراود از آن.
همین قلبی که تند می زند در پس ثانیه های ماندن و رفتن و ذهنی که تو را می جوید و هر چه نزدیک تر می شوی دورتر می یابدت.
همین غرور،همین سکوت،همین هراس!
همین هراس از دیدنت،
همین هراس از دیدن و نرفتنم!
همین دوغ،دروغی که از پی غرور است.
همین دروغی که نگاهت را از من میدزدی
همین غروری که قدم هایمان را آهسته میکند و می ایستیم.
نه روبروی هم! نه در کنار هم!
+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
12:0 |
