تبليغاتX
مسافر شهر غم - حیرانی
دیشب!آره دیروز یه احساس خوبی داشتم ،انگار می دونستم قراره یه اتفاقی بیفته.

سوار تاکسی بودم که دیدمت،تو اما...

رسیدم کلاس استاد گفت :مگه شما امروز کلاس داشتید؟گغتم آره دیگه شنبه ،دوشنبه ،چهارشنبه

بعد یه آقایی کارتمو نگاه کرد و کلی معذرت خواهی کرد و  من باید برمی گشتم!!

گفتم پیاده برمی گردم تا تو رو تو راه ببینم !!اون طرف خیابون بودی نمیدنم چه طور خودمو رسوندم اونور خیابون،شانس آوردم ماشینی بهم نزد!!

نمیدونم چرا هیچ کاری نکردم،همه تلاشم برای این بود که تورو ببینم ولی وقتی داشتم از کنارت رد میشدم سرمو انداختم پایین ،نمی دونم چرا؟ سنگینی نگاهتو احساس کردم ولی توام...

نمیدونم شاید به خاطر این بود که با دوستت بودی!!!نمی خوام اسمشو بیارم بعد از اون ماجرا،حتی نمیدونم تو اصلا چیزی راجع به اون جریان میدونی یا نه؟!خدا کنه ندونی!خدا کنه همش یه بازی مسخره بوده باشه!!!

امروز داشتم تو وبلاگها دنبال نویسده هایی که هم اسم تواند می گشتم تا شاید وبلاگتو پیدا کنم،چه کار بیهوده ای ،اصلا نمیدونم تو وبلاگ داری یا نه؟!!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 11:39 |


Powered By
BLOGFA.COM